تبليغاتX
حرف دل
کاش می شد!

کاش می شد!

کاش می شد!

کاش می شد لحظه را برگرداند !!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 10:30  توسط شقایق | 
من بودم تو بودی او بود

من بودم تو بودی او رفت

من هستم تو هم رفتی او هم نیست !

من هستم !

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:15  توسط شقایق | 
سلام!

سلام به خاطره های قشنگ با تو بودن !سلام به محبت دلت

سلام بر چشمهای نگرانت  که مدت کوتاهیه دیگه کسی منتظر برگشتنم نیست

خداحافظ !

خداحافظ خاطرات شیرین کودکیم خداحافظ نگرانیها! خداحافظ غم واندوه ۲۵ساله !

خداحافظ لحظه های اندوه وحسرت ! خداحافظ لحظه ها ی دلتنگی وخداحافظ پدر !

خداحافظ پدر !خداحافظ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16:34  توسط شقایق | 
سلام دل بیقرارم بدون پدر وبرادر زندگی خوش میگذره ! چطوری نبودشون رو تحمل می کنی ! چطوری اون همه محبت ومهربونی زیرخاک رفت! یعنی دیگه نیستی دیگه بر نمیگردی دیگه دعای خیرت بدرقه ی راهم نیست ! اخه بدون پدر من چیکارکنم ! دیشب حالم خیلی بد بود مریض بودم اگه بودی حتما میومدی کنارم وحالم رو جویا میشدی دلواپسم می شدی نگران میشدی ! الهی که من فدای همه ی دلواپسی ها ونگرانیهات برم ! الهی فدای گریه های بی امونت برم! الهی فدای پسرپسر گفتنت بشم! الهی فقط خودم فدای پسر ت برم بابا ی عزیزم! کاش من به جاش میرفتم! خدا اگه یه لحظه تو رو به دنیا برگردونه به خدا روی اون قلب زخمی وداغدیده ات رو اونقد می بوسم تا غمهاتو فراموش کنی ! الهی که من فدای داغ دلت برم بابا به خدا تحملم کمه بیا برگرد تا زندگی ما هم یه رنگی بگیره بیا برگرد تا دنیامون پر محبت بشه بیا برگرد! ای خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 11:49  توسط شقایق | 
روزی که رفتی......
آسمون آبی نبود.......غمگین نبود.......شاد نبود.....یه حالی بود......
تو حس نبود ......آخه تازه مرده بود......آب شده بود......
به پات پژمرده شده بود.........
رفتی آسمون گرفته.......
دلشو بغض هاش سرشته.......
دیگه از خوشی نمیگه.......
گریه هاش شبو گرفته......
تو شبا که تو می خوابی تو تنهایی میگریه......
دیگه آفتابی نمیشه........
دیگه مهتاب و ندیده.......
اما تو دلش همیشه......
اسمتو حکاکی کرده......
نمیخواد یادت بره باز.....
دلشو آفتابی کرده....
خیلی قشنگ بود....
همیشه گل باشی تا که بویت را به صبا بسپارم.....
جان من جانت به گل مانند نباشد تا یادت را به خدا بسپارم.....

این متن رو وبلاگ تنها لطف کرده برام فرستاده واقعا از محبت هاش ممنونم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:8  توسط شقایق | 
ماراکه در اوج عشق می پروردی

با خاک چرادوباره یکسان کردی

صدبار دگر هرات می گردم

چنگیز شوی به غارتم برگردی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 10:41  توسط شقایق | 

اگراز پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای،

به خاطر بیاور که.....

زیباترین صبحی را که تا به حال تجربه کرده ای،

مدیون صبرت دربرابر سیاه ترین شبی هستی،

که هیچ دلیلی  برای تمام شدن نمی دید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 10:35  توسط شقایق | 
سلام پدر خوبی

هر جور بگی خودم رو سرگرم میکنم اما نمی تونم تو رو فراموش کنم به خدا خیلی دلتنگتم باورم نمیشه دیگه نمیتونم ببینمت دیگه اون صدای مهربونت رو نمیشنوم هر وقت دلم برات تنگ میشه جای قدمهات رو میبوسم جای نشستنت  حتی رد دستهتو هم میبوسم خب چیکار کنم

خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 10:2  توسط شقایق | 
اگر در گلبرگ دست هایت
از برای من مهربانی می آوردی
بر انگشتان خواهشت
پیوسته
می باریدم
تا طراوت را در آن ها
جاودان سازم
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:17  توسط شقایق | 

راز

 

آب از ديار دريا،

با مهر مادرانه،

آهنگ خاك مي كرد !

***

برگرد خاك ميگشت

گرد ملال او را

از چهره پاك مي كرد،

***

از خاكيان، ندانم

ساحل به او چه مي گفت

كان موج ناز پرورد،

سر را به سنگ مي زد

خود را هلاك مي كرد !

***

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 10:24  توسط شقایق |