![]() |
![]() |
|
|
سلام دل بیقرارم
بدون پدر وبرادر زندگی خوش میگذره !
چطوری نبودشون رو تحمل می کنی !
چطوری اون همه محبت ومهربونی زیرخاک رفت!
یعنی دیگه نیستی دیگه بر نمیگردی دیگه دعای خیرت بدرقه ی راهم نیست !
اخه بدون پدر من چیکارکنم !
دیشب حالم خیلی بد بود مریض بودم اگه بودی حتما میومدی کنارم وحالم رو جویا میشدی دلواپسم می شدی نگران میشدی !
الهی که من فدای همه ی دلواپسی ها ونگرانیهات برم !
الهی فدای گریه های بی امونت برم!
الهی فدای پسرپسر گفتنت بشم!
الهی فقط خودم فدای پسر ت برم بابا ی عزیزم!
کاش من به جاش میرفتم!
خدا اگه یه لحظه تو رو به دنیا برگردونه به خدا روی اون قلب زخمی وداغدیده ات رو اونقد می بوسم تا غمهاتو فراموش کنی !
الهی که من فدای داغ دلت برم بابا به خدا تحملم کمه بیا برگرد تا زندگی ما هم یه رنگی بگیره
بیا برگرد تا دنیامون پر محبت بشه
بیا برگرد!
ای خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 11:49 توسط شقایق |
|
|
روزی که رفتی......
آسمون آبی نبود.......غمگین نبود.......شاد نبود.....یه حالی بود...... تو حس نبود ......آخه تازه مرده بود......آب شده بود...... به پات پژمرده شده بود......... رفتی آسمون گرفته....... دلشو بغض هاش سرشته....... دیگه از خوشی نمیگه....... گریه هاش شبو گرفته...... تو شبا که تو می خوابی تو تنهایی میگریه...... دیگه آفتابی نمیشه........ دیگه مهتاب و ندیده....... اما تو دلش همیشه...... اسمتو حکاکی کرده...... نمیخواد یادت بره باز..... دلشو آفتابی کرده.... خیلی قشنگ بود.... همیشه گل باشی تا که بویت را به صبا بسپارم..... جان من جانت به گل مانند نباشد تا یادت را به خدا بسپارم..... این متن رو وبلاگ تنها لطف کرده برام فرستاده واقعا از محبت هاش ممنونم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:8 توسط شقایق |
|
|
ماراکه در اوج عشق می پروردی
با خاک چرادوباره یکسان کردی صدبار دگر هرات می گردم چنگیز شوی به غارتم برگردی! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 10:41 توسط شقایق |
|
اگراز پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای،
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 10:35 توسط شقایق |
|
|
سلام پدر خوبی
هر جور بگی خودم رو سرگرم میکنم اما نمی تونم تو رو فراموش کنم به خدا خیلی دلتنگتم باورم نمیشه دیگه نمیتونم ببینمت دیگه اون صدای مهربونت رو نمیشنوم هر وقت دلم برات تنگ میشه جای قدمهات رو میبوسم جای نشستنت حتی رد دستهتو هم میبوسم خب چیکار کنم خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 10:2 توسط شقایق |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:17 توسط شقایق |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 10:24 توسط شقایق |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 10:24 توسط شقایق |
|
|
می خواهم آب شوم در گستره ی افق آنجا که زمین تمام وآسمان آغاز می شود!
از وبلاگ "تنها" به خاطر متن قشنگش بسیار ممنونم همچنین از مریم خانم به خاطر همه ی محبتها ودلداریهاش نهایت تشکر را دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:11 توسط شقایق |
|
|
دمی مانده به دوباره خوانی آیینه های نشسته در بهار که یکی از اولیای نسیم آمد وتو را به زیارت مزار ازلی ات برد آنجا که دسته دسته کبوتر وآیینه در نجوای میل ملاقات پرپر می شوند
اگرچه عکس تو در قاب تنگ دیده شکست تو رابه وسعت آیینه ها ادامه می دهم |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 10:34 توسط شقایق |
|
|
امروز اومدم پیشتون اما راستی که دل کندن از عزیزان چقد سخته یه وقت فکر نکنین که ما فراموشتون می کنیم نه هر هفته هممون میایم سر مزارتون تا خاطره ی یه عمر با هم بودن رو با هم تداعی کنیم خاطره ی ۲۵ سال زندگی رو اخه مگه میشه اون نگاه مهربان و همیشه منتظرت رو از خاطر برد به خدا که نمیشه مگه میشه لحظه ی وداع همیشگی ات را فراموش کرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هرگز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
هرگز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وهرگز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 16:20 توسط شقایق |
|
|
سلام برپدر عزیزم ونازنین برادرم
عزیز دلم جونم فدا ت دارم برات دیوانه میشم الهی بمیرم براتون کاشکی من پیش مرگتون می شدم !!!!!!!!!! بابا !بابای مهربونم چرا هرچی صدات میکنم سنگ جوابمو می ده چرا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بابا به خدا بوسه بر اون دل داغدار وشکسته ات رو به محبت هر دو دنیا نمی دم !!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:53 توسط شقایق |
|
|
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از رد پای دقایق نبود اگر ذهن آیینه خالی نبود اگر گوش سنگین این کوچهها اگر آسمان میتوانست یکریز اگر رد پای نگاه تو را اگر قلک کودکی لحظهها را پس انداز میکرد و میشد به رسم امانت اگر خاک کافر نبود اگر ساعت آسمان دور باطل نمیزد اگر کوهها کر نبودند اگر حرفهای دلم بی اگر بود تو را میتوانستم ای دور |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 9:42 توسط شقایق |
|
|
بیچاره دلم
سلام بر پدر دلشکسته ام جونم عزیزم به خدا دارم برات دیوونه می شم همش ۲۷روزه از پیشمون رفتی الهی دورت بگردم الهی فدای خودت و پسر نازنینت بشم الهی فدای قلب شکسته ات برم الهی فدای قد خمیده ات برم داداش نبودی تا ببینی بابا به خاطرت چی شد وای خدا از دل پدرم !وای از دلت بابا وای از دلت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پدر!دلگیر دلگیرم مرا مگذارومگذر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 15:39 توسط شقایق |
|
|
به یاد پدرعزیزم:
نیستی که ببینی !
تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است هنوز پنجره باز است تو از بلندی ایوان به باغ می نگری درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند تمام گنجشکان که درنبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند ترا به نام صدا می کنند هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج کنار باغچه زیر درخت ها لب حوض درون آینه پک آب می نگرند تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است طنین شعر تو نگاه تو درترانه من تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه من چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید به روی لوح سپهر ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر به چشم همزدنی میان آن همه صورت ترا شناخته ام ... به خواب می ماند تنها به خواب می ماند چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هرچه درین خانه ست غبار سربی اندوه بال گسترده است تو نیستی که ببینی دل رمیده من بجز تو یاد همه چیز را رهاکرده است غروب های غریب در این رواق نیاز پرنده ساکت و غمگین ستاره بیمار است دو چشم خسته من در این امید عبث دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است تو نیستی که ببینی __________________ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 11:15 توسط شقایق |
|
|
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل چو تخت پاره بر موج رها رها رها من زمن هر آنکه او دور چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من نه چشم دل به سویی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:54 توسط شقایق |
|
|
خدایا مرابه خاطرشکایت هایم ببخش وزمانی که ناشکری کردم به آرامی به من یادآوری کن تاازتوبخاطرآن چه که برایم مقدرکردی تشکرکنم وشکرت رابجاآورم ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:12 توسط شقایق |
|
|
تسلای دل داغدارم
با تو رفتم
بی تو باز آمدم از سر کوی او دل دیوانه پنهان کردم در خاکستر غم آن همه آرزو دل دیوانه چه بگویم با من ای دل چه ها کردی تو مرا با عشق او آشنا کردی پس از این زاری مکن هوس یاری مکن تو ای ناکام دل دیوانه با غم دیرینه ام به مزار سینه ام بخواب آرام دل دیوانه پدروبرادر عزیزم روحتان شاد باد |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:8 توسط شقایق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 |
| پیوندها |
|
تنها مریم عمار عشق حرفهای چرت وپرت من پورشنوف HAM NAFAS انتظاربهاری news box دختروپسرای ایرونی بهترینها دراین وبلاگ اتش ودریا پویا غروب جنگ بچه های روانشناسی بالینی ,.. |
|
RSS
|