![]() |
![]() |
|
|
بچه که بودم همیشه فکر میکردم وقتی بهار بیاد چون همه جا سبز وبا طراوت میشه بابام حالش خوب میشه دیگه دلش نمی گیره
بهش میگفتم بابا جون با هم میریم بیرون میریم توطبیعت زیبا دلت وا میشه اما نمی دونستم که داغ دلت رو هیچ بهاری نمی تونه تسلی بده نمی دونستم که وقتی پدری بی صبرانه منتظر عزیزترین کسش باشه ویه غروب دلگیر خبر مرگش رو براش بیارن دیگه بهاروپاییز براش فرقی نمیکنه وبدتر از همه اینکه نمی دونستم بهار میری وهمه ی دلخوشی های منو با خودت میبری حالا منم شدم مث تو شدم بی بهار!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 12:49 توسط شقایق |
|
|
مگرلحظه ها از جنس شب شوندتادیدارمان ممکن شود پس
خداکنه! خداکنه همیشه شب باشه وروز نشه ! تا شایدتو خواب ببینمت!!!
خداکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 9:24 توسط شقایق |
|
|
خدای مهربان
خدایی که شاهد گریه های شبانه ی پدر پر دردم بودی خدایی که شاهد شکسته شدنش بودی خدایی که غم دلم را می بینی وصدای شکستنش را می شنوی آیاوقتش رسیده که حال وهوایم عوض شود ؟
اما نه!!! نه نمی خوام حال وهوام عوض بشه چون وقتی یادم می افته پدرم از هجران برادرم پیر وناتوان شد وشکست وقتی یاد چشمای همیشه اشکبارش می افتم وقتی یاد دل خون شده اش می افتم وقتی لبخندش نگاهش یادم میاد وقتی می بینم دیگه نیست منم دیگه دوس ندارم شاد باشم !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 20:28 توسط شقایق |
|
|
خدا ی من !
چقد سخته بری خونه وببینی جای یه عزیزی خالیه ! اونم برای همیشه !!!بعدش یه دنیا خاطره بیاد تو ذهنت واشک تو چشات جمع بشه و برای دلخوشی بقیه اصلا به روی خودت نیاری !!!
دل تنگم خدا صبرت بده !! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 20:25 توسط شقایق |
|
|
بگذارلبخندت تنها خاطره ام باشد !
ای کسی که در اوج حظورت مرا وداع خواهی گفت!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 11:30 توسط شقایق |
|
|
این شعر مال یکی از بچه های دانشگاهه از اون روز واون شب شعر خاطره ی خیلی قشنگی دارم که با این شعر برام زنده میشه
عمو زنجیر باف! به درک که زنجیر منو نبافتی ! من سالهاست که کودکی ام را پشت آن کوه انداخته ام!!!!!!!! این شعرم بازم برا همون شب شعره ماییم وصفای آن خدای خودمان قربان صداقت وصفای خودمان در شهر شما نمی توان عاشق شد باید بروم به روستای خودمان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 20:9 توسط شقایق |
|
|
بازباران باترانه
باز باران، من به پشت شیشه تنها شاد و خرم می خورد بر شیشه و در یادم آرد روز باران: کودکی ده ساله بودم از پرنده، آسمان آبی، چو دریا بوی جنگل، برکه ها آرام و آبی؛ سنگ ها از آب جسته، رودخانه، چشمه ها چون شیشه های آفتابی، با دو پای کودکانه می کشانیدم به پایین، می شندیم از پرنده، هر چه می دیدم در آنجا این درختان، روز، ای روز دلارا! اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
جنگل از باد گریزان برق چون شمشیر بران تندر دیوانه غران روی برکه مرغ آبی، گیسوی سیمین مه را
سبزه در زیر درختان بس دلارا بود جنگل،
بس گوارا بود باران “بشنو از من، کودک من زندگانی – خواه تیره، خواه روشن - هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 9:14 توسط شقایق |
|
|
کاش می شد!
کاش می شد! کاش می شد! کاش می شد لحظه را برگرداند !!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 10:30 توسط شقایق |
|
|
من بودم تو بودی او بود
من بودم تو بودی او رفت من هستم تو هم رفتی او هم نیست ! من هستم !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:15 توسط شقایق |
|
|
سلام!
سلام به خاطره های قشنگ با تو بودن !سلام به محبت دلت سلام بر چشمهای نگرانت که مدت کوتاهیه دیگه کسی منتظر برگشتنم نیست خداحافظ ! خداحافظ خاطرات شیرین کودکیم خداحافظ نگرانیها! خداحافظ غم واندوه ۲۵ساله ! خداحافظ لحظه های اندوه وحسرت ! خداحافظ لحظه ها ی دلتنگی وخداحافظ پدر ! خداحافظ پدر !خداحافظ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16:34 توسط شقایق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 |
| پیوندها |
|
تنها مریم عمار عشق حرفهای چرت وپرت من پورشنوف HAM NAFAS انتظاربهاری news box دختروپسرای ایرونی بهترینها دراین وبلاگ اتش ودریا پویا غروب جنگ بچه های روانشناسی بالینی ,.. |
|
RSS
|