تبليغاتX
حرف دل
 

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیدم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت
  

 

 

من به تو خندیدم!

چون که می دانستم توبه چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید ونمی دانستی باغبان باغچه ی همسایه

پدر پیر من است!

من به تو خندیدم

تا که با خنده ی تو

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه ی تلخ تو را...

ومن رفتم وهنوز

سال ها هست که در ذهن من ارام

ارام

حیرت وبغض نگاه تو تکرار کنان

می دهد ازارم

ومن اندیشه کنان غرق این پندارم:

که چه می شد

اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 12:15  توسط شقایق | 
خدا نکنه!!!!!!!!!!!!!!!

خدا نکنه چی دلم؟

خدا نکنه یه غروب دلگیر خبرمرگ برادرت رو برات بیارن

خدانکنه شاهد لحظه به لحظه ی اب شدن  پدرت در مقابل این مصیبت باشی

خدانکنه برادرت ۱۳سال مریض باشه وتو هیچ کاری از دستت بر نیاد واسش انجام بدی

خدا نکنه شب با خیال راحت بخوابی اما صب پدرت بیدار نشه وبگن تو خواب تموم کرده  حتی نتونی باهاش وداع کنی حتی وقت خداحافظی نداشته باشی

همه به من میگن چرا اینقد خودت رو ناراحت میکنی ناسلامتی تحصیل کرده ای  اما مگه اینا کمه تا دلت خون بشه واحساس کنی زندگی برات هیچ رنگی نداره

آی زندگی تو با من چه کردی!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 19:48  توسط شقایق | 
درد دل پرخمد له گیانم

درد دل وخمو ولا بردید له ای دله شکیایمه

درد روژ روله رو کردن له گیانم

دردخو او روژ ناتید له ای دل پرخممه

درد خودو کور شیریند له ای دلتنگیمه

خوزیو هه یه جار تر باتایدو تا دلمان ارام بکردای

 

خدا خدا!چوه بکم؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 9:56  توسط شقایق | 
روژیل ویکو بیون چنه خوش بیو خدایا

هروخته دلم اراد بالو بگریدن!!!!!!!!!!!!!!!!!

وخداکه هه وخته دلم اگربگرید!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:52  توسط شقایق | 
به خواب بگو که امشب نیا به دیده ی من

جزیره ای که مکان تو بود آب گرفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 19:14  توسط شقایق |